قصه از کجا شروع شد؟!

آمدم دانشگاه با هزار امید و آرزو با تصوراتی که از پیش داشتم به امید اینکه آنجا جای رشد و تعالی من است یا لااقل مرحله ای از رشد و تعالی من. میدانستم که دیگر دانش آموز نیستم و باید از این به بعد دانشجو باشم باید هم  زیاد کار کنم و هم  کار زیاد بکنم. فکر میکردم الان که میروم دانشگاه کانون ها و انجمن ها و تشکل ها و نشریات مختلف دارند توی سر و کله ی هم میزنند و توی صف ایستاده اند برای جذب کردن من.

و من آمدم به دانشگاه ولی انگار  دانشگاه به من نیامد!

نه فقط به من بلکه به خیلی های دیگر هم نیامد حتی برای بعضی ها مثل من درحد دبیرستان هم نبود.

ما نشستیم و و منتظر ماندیم با چشمانی امیدوار تا کسی مارا بخواند ولی انگار هیچ کس منتظر ما نبود و ما در انتظار غباری نشسته بودیم که سواری در پی نداشت. کم کم زمزمه ی مهمانی و انتقالی در بین بچه ها زیاد شنیده می شد عده ای بدلیل کمبود امکانات دانشگاه و عده ای برای نبود جو دانشجویی پویا. بعضی ها رفتند همان اول و بعضی دیگر هم اما دوم! ولی خیلی ها هم ماندند حال به هر دلیلی ما جزو دسته ی سوم بودیم و از انتظار خسته شدیم کمی به هم نگاه کردیم و گفتیم: از ما که گذشت، بیاییم ما کاری بکنیم! اما چه؟ و چگونه؟

گفتیم مگر ما نمیخواستیم از ما دعوت شود تا کاری بکنیم. حال که این اتفاق نیافتاده است بیاییم و خودمان دعوتگر باشیم.گفتیم چرا ما همانهایی نباشیم که میخواهند دانشجو را روی هوا بقاپند؟ چرا ما دانشگاه را پویا و شاداب نکنیم؟ چرا ما همانهایی نباشیم که با وجود امکانات محدود و مشکلات زیاد به دانشجو نشان دهیم که اینجا هم میشود کار کرد، فعال بود و رشد کرد تا کمی از کمبود ها برایش جبران شود و حتی شاید چیزی را بیابد که در بزرگترین دانشگاه ها هم یافتنش میسر نمیشد.گفتیم حال که مانده ایم لااقل بیهوده نمانیم و کاری مفید انجام دهیم. اردیبهشت ماهی بود که کلید این فعالیت زده شد اما موضوع به این راحتی ها نبود و بروکراسی بی نظم،  کارهای درهم و برهم، جلسه ای که یک هفته تشکیل میشد و 5هفته تشکیل نمیشد از یک سو مارا خسته میکرد و نبود حمایت و کمک، از سوی دیگر باعث دلسردی و بی انگیزگی میشد. اما ما تصمیم خودمان را گرفته بودیم، باید کار میکردیم.

پیش رفتیم و پیش رفتیم تا اینکه به مهر رسیدیم مهر نیز برای ما نام مهربانی نبود فرصت ها از دست میرفت و کار اصلی ما که برنامه ریزی برای جدیدالورودها بود به تعویق می افتاد اما ما همچنان پیگیر بودیم تا اینکه به آذر رسیدیم و انگار آذر کلید راه گشای ما بود. بالاخره کانون نسیم امید به تصویب رسید.و ما هنوز اول راه هستیم ونیازمند یاری سبز همه شما. ولی این دستاورد را حاصل این تفکر میدانیم که (لطفا مسولین این قسمت را نخوانند): نپرسیم دانشگاه برای ما چه کرد کمی هم بپرسیم ما برای دانشگاه چه کردیم؟ البته اینجانب در مقام اجرایی معتقد به این جمله نیستم و آنرا صحیح نمیدانم زیرا در بستر مناسب فرصت برای رشد وجود خواهد داشت و فراهم کردن بستر وظیفه ی مسولان است ولی لااقل برای تسکین و پیشبرد کارهای خدمات آنرا مفید میدانم.

پس بیاییم آستین هارا بالا بزنیم و برای خودمان و دانشگاهمان کاری بکنیم.(البته فقط برادرها آستینشون رو بالا بزنند)

یا علی

"امیر محمدخواه"

/ 8 نظر / 11 بازدید
مازیار

حالا که آستینات رو بالا زدی جورابات رو هم در بیار ، وضو بگیر ، تا کارت با خلوص نیت باشه

.......

omid hame anche k man daram

حسام

به سلامتی همه فرهنگیهای دانشگاه.موفق باشید

sb

agha dametoon garm movafagh bashid

دانشجو

matne ghashang bood ye joorai engar harfe dele ma bood montazere barnamehatoon hastim

leader

سلام ء خیلی خوبه بجای غرغر کردن به امکانات دانشگاه خودمون یه کاری بکنیم هرچند که اگه دانشگاهمون خیلی از امکانات رو هم داشت خیلی از همین دوستانی که دم از کمبود امکانات میزنن ازشون استفاده های خاصی نمیکردن مثل خیلیا تو دانشگاهای بزرگ فقط عده ی کمی هستن که از این امکانات استفاده میکنن که این آدما هر جا باشن با هر امکاناتی موفقن موفق باشید ء به امید موفقیت روز افزون دانشجوییان دانشگاهمون [لبخند]

لاابالی

انشالله که برا این هدفی که اینجا نوشتی باشه.......

saeed

جانا سخن از زبان ما می گویی... ممنون که این مسئولیت سنگین رو بر عهده گرفتید. امیدوارم همیشه دردمند باشید، چرا که آفت این جمع ها بی دردیست! موفق باشید [گل]